راه رفتنم

راه رفتنم خوابیدنم حتی ♪ نگاهم من هیچکارم این روزا دست خودم نیست ♬♪

من گم میشم این روزا بین خاطراتت جز غم کسی ♪ این روزا با من هم قدم نیست ♬♪

من از غرورم این روزا چیزی ♪ نمونده وقتی ♪ که سر رو بالش خیسم میزارم ♬♪

تو روزهای ♪ خوبی ♪ از من پیش روته برعکس من اینده خوبی ♪ ندارم ♬♪

تو از گذشتت هیچی ♪ برنداشتی ♪ اصلا نذاشتی ♪ غم تو دنیات پا بزاره ♬♪

برعکس من توی ♪ گذشته گیر کردم دنیای ♪ تو با من یه دنیا فرق داره ♬♪

من دم به دم دلتنگ روزهای ♪ گذشتم چیزی ♪ که واسه تو اهمیت نداره ♬♪

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ ] [ 11:1 AM ] [ Zohreh ] [ ]
تو را ..

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

علی‌سلیمانی🖋

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ ] [ 1:13 PM ] [ Zohreh ] [ ]
شمع 🦋🤍

شمع همیشه پروانه را طلب می کرد

ولی حیف که اشک او را در آرزو کوتاه میکرد

پروانه مستانه باز کرد بال پرواز

اشک شمع از نابودی او شد آغاز

این گریه ی شمع از عشق است

که در مرگ پروانه شده پیدا

پروانه مستانه در آتش شمع سوخت

شد عشق کوتاهی که در یاد شمع ماند

عاقبت پروانه در شمع سوخت

از سوختنش هم شمع شد از غم او کم فروغ

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ ] [ 6:37 AM ] [ Zohreh ] [ ]
هر کسی

هرکسی حال مرا پرسید گفتم عالی ام

اشک ها پنهان شده در خنده ی پوشالی ام

نردبان هر کس و ناکس شدم اما چه سود؟

دار قالی هستم و حالا جدا از قالی ام

خوب فهمیدم که خوش بودند از غمهای من

آن رفیقانی که غمگینند از خوشحالی ام

دیگر آن چاقوی دست نارفیقان نیستم

خسته از دیروزهای خونی و جنجالی ام

بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیل

من شدیداً خسته از هر بحث استدلالی ام

مثل نعل اسب ها در زیر پا افتاده ام

با همه افتادگی تندیس خوش اقبالی ام

غرق خواهد شد کسی که سخت “من ، من” میکند

بطری بر روی آبم چون که از خود خالی ام…

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴ ] [ 1:41 PM ] [ Zohreh ] [ ]
من معتقدم

ولی من معتقدم که آدم‌ها رو میشه از نگاهشون شناخت و ذات هر کس از چشم‌هاش معلومه، مثلا تو چشم‌های بعضی‌ها که نگاه میکنی انقدر مهربونی و قشنگی میبینی و حس‌های خوب میگیری که دلت میخواد بغلشون کنی و بگی ممنون بخاطر این همه آدم حسابی بودن

[ دوشنبه ۳ آذر ۱۴۰۴ ] [ 9:2 AM ] [ Zohreh ] [ ]
لطفا..

لطفا از من در مقابل این زندگی دفاع کن! نگاه نکن چقدر قوی‌‌ و محکم به نظر میرسم و به نظر میرسد مقصرِ تمام ماجراها من باشم! ولی باور کن من شکننده‌تر و ظریف‌تر از آنی‌ام که بخواهم دلیل حال بدِ کسی باشم... از من در مقابل این زندگی دفاع کن، در مقابل آدم‌هایی که به عزت‌نفس و غرورم زخم میزنند و اگر با دست آنان را عقب برانم تا بیش از این زخمی‌ام نکنند، جوری اعتراض میکنند که انگار چاقو در دستان من بوده! که کنش‌های خودشان را به یاد نمی‌آورند و از واکنش‌ها و استیصال من حرف میزنند. از من در مقابل این زندگی دفاع کن، در مقابل تمام سنگ‌ها و بن‌بست‌هایی که حق من نبود و با آن‌ها دست و پنجه نرم کردم و در مقابل تمام مسیرهای ناهمواری که تنهایی پشت سر گذاشتم و تمام رنج‌های مردانه‌‌ای که با شانه‌های آسیب‌پذیر و کم‌طاقتم، به دوش کشیدم.

از من در مقابل این زندگی دفاع کن که بسیار خسته‌ام از رنجی که فراتر از توانم بود و با آن مقابله کردم، نیاز دارم بعد از مدت‌ها پشت اقتدار و امنیت کسی پناه بگیرم🌱ᥫ᭡

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ ] [ 9:58 AM ] [ Zohreh ] [ ]
موج...

موّاج ، چون دریاست ، چشمانی که داری

شیرین ترین رویاست ، چشمانی که داری

دریاچه ، جنگل ، کوه ، دریا ، موج ، صحرا

اندازه ی دنیاست ، چشمانی که داری

چون زهره سوسومی زند،شب هم که باشد

از دور ها پیداست ، چشمانی که داری

" آذر گشسبی " یادگار ِ مهر ِ زرتشت ،

آرامش ِ" یسناست " چشمانی که داری

رنگین ترین های شفق -- قطبی همین جاست

فوّاره ای زیباست ، چشمانی که داری

یاد آور ِ نوروز ِ ناب ِ آریایی

شور ِ پرستو هاست ، چشمانی که داری

#سید جلیل سید هاشمی

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ ] [ 2:37 PM ] [ Zohreh ] [ ]
میخواهم....

میخواهم از خودم به شدت مراقبت کنم، حداقل به همان شدتی که از آدم‌های دیگر زندگی‌ام مراقبت میکنم🌱ᥫ᭡

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ ] [ 11:25 AM ] [ Zohreh ] [ ]
دل

🙂

تو ندیدی که غم عشق تو این بار چه کرد

یا شبی با دل من گریه ی بسیار چه کرد

باز امشب به تبی سخت گرفتار شدم

عاقبت آتش غم با من بیمار چه کرد

باز در آتش عشقت جگرم می سوزد

با دل غمزده ام حسرت دیدار چه کرد

درد زخمی که به قلبم زده ای بسیار است

خنجر عشق تو در صحنه ی پیکار چه کرد

قلمم در دل شب یکسره از درد نوشت

با سرانجام غزل ها غم دلدار چه از

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ ] [ 7:48 PM ] [ Zohreh ] [ ]
دیالوگ

یه دیالوگی بود که میگفت؛

ما زنا تا لحظه‌ی آخر میجنگیم

ولی وقتی یه چیزی برامون تموم بشه،

دیگه تموم شدہ ...!

چقد راست میگفت ...

ما زنا فقط یه بار برای یه نفر

با تمام قلب و غرورمون،

میخواییم که بمونه

فقط یک بار با تمام قلبمون برای

چیزی که میخواییم یا

هدفی که داریم میجنگیم ...

ولی وقتی ارزششو از دست بده

حتی اگه دو دستی هم به ما بدنش

دیگه نمیخوایمش ...!

ط¨ط±ع†ط³ط¨ ظ‡ط§: شعر
[ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ ] [ 10:52 AM ] [ Zohreh ] [ ]
ط¢ط®ط±غŒظ† ظ…ط·ط§ظ„ط¨